بعد اینهمه وقت میخوام بگم :









ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام !

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 16:31  توسط nani | 
خدایا بازم منو به مهمونی ات دعوت کردی ؟

چقدر مهربونی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 14:47  توسط nani | 
با تشکر از دوست عزیزی که وبم را از هکر نامرد پس گرفت !

من نمی دانم این هکر چه قصدی از این کار داشت ؛ اصلا قصدی داشت یا محض تفریح این کار را کرده بود ؟

در هر صورت این وب الان در اختیار nani است و نه هکر !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 21:0  توسط nani | 
 

دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد

سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 16:42  توسط nani | 
 

ولادت حضرت فاطمه و روز زن گرامی باد !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 18:19  توسط nani | 
 
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 21:13  توسط nani | 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 21:58  توسط nani | 

 

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم...

رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.

اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل درآورد و در برابر مرد ظاهر شد.

گفت: آمده ام به تو کمک کنم.

مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.

و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 14:6  توسط nani | 
 

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 17:45  توسط nani | 
گر حبیب من تویی...یاریم نما
تا بکوچم از دیار تو
گر طبیب من تویی...یاریم نما
تا رها شوم ز عشقِ ِ دردبار تو
گر مرا خبر ز عشق بود و رنجهاش
کی دچار می شدم؟!
گر مرا خبر ز بحر بود و ژرفناش
کی به لجّه رهسپار می شدم؟!....
گر خبر ز انتهای راه داشتم
از نخست ، پا در آن نمی گذاشتم...

دل سپرده ام به تو ...یاد ده مرا
تا چگونه دل ز تو رها کنم
یاد ده که ریشه های عشق را چگونه بَرکَنَم زعمق جان
یاد ده چگونه می شود که اشک جان دهد میان دیدگان
باز گو چگونه می شود که قلبها
جان نثار می کنند،
شوقها چگونه انتحار می کنند؟!

آه اگر تو راست دست یاوری...
وارهان مرا ز موج
زان که نیست آشنایی ام به شیوهّ شناوری
موج آبی دو چشم تو...می کشاندم به ژرفنا
 من بدون تجربه به کار عاشقی...
بدون هیچ قایقی
هیچ اگر من از محبت تو بهره برده ام
دستهای من بگیر
زان که پای تا به سر
دل سپرده ام
من به زیر آب می کشم نفس...
من ...غرقه...
غرقه...
غرقه می شوم...

 

ترجمه ترانه ای از نزار قبانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 13:47  توسط nani | 

یا محول الحول و الاحوال ، حول حالنا الی احسن الحال ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 23:18  توسط nani | 

 

دوباره باز خواهم گشت

نمی دانم چه هنگام از کدامین راه

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت

و چشمان تو را با نور خواهم ششت

و از عرش خداوندی ، شما را هدیه ای تازه خواهم داد

به دستان برادر دست خواهم زد

به زلف کودکان گیلاس خواهم زد

نوازش های مادر را ، دوباره زنده خواهم زد

زن همسایه را ، نور و هوا و آفتابی تازه خواهم داد

به سوی یتیمان ، من تکان از عرش خواهم داد

به لب های فرو بسته ، امید خنده  خواهم داد

به دیوار حریم عشق ، یکبار دیگر ، من تکیه خواهم زد

به گندم ، من حدیث نو شکفتن ، یاد خواهم داد

به شمع روشن محفل ، رموز همنشینی با پروانه را

من یاد خواهم داد

گل نرگس به دشت مهربانی هدیه خواهم برد

کمد های خمیده از شقاوت ، راست خواهم کرد

برای فهم زیبایی ، دوباره واژه خواهم ساخت

دوباره مزه لبخند را ، من بر لبان خشک خواهم داد

نگاه مهربانانه ، امید گرمی خانه

رسوم عشق ورزی را ، دوباره زنده خواهم کرد

برای قفل لب هایتان ، برای فتح دل هایتان ، کلید تازه خواهم داد

برای سر نهادن ، تا سحر بگریستن ، آنگ هزاران نشانه خواهم داد

ز رخسار بدر شرمساری را

ز چشم مادران ، من اشک و زاری را

تباهی را ،تباهی را ، تباهی را ، دوایی تازه خواهم داد

برادر با برادر صلح خواهم داد

به خواهر، مهربانی یاد خواهم داد

به مردم بانگ خواهم زد :

هلا ای عاشقان خسته نومید ، به پیش آرید دفترهای

مشق زندگانی را

که من سرمشق های تازه خواهم داد

برای صبح فردا مشقتان این است

هزاران بار بنویسید ، آزادی ، محبت ، عشق

و یکصد بار بنویسید ، انسان بنده حق است

و بنویسید ، رنگ آسمان آبی است

سیاهی ها از دفترهای قلب خویش بر گیرند

کنون با خط خوش ، زیبا

در اوراق سفید قلبشان این جمله را صد بار بنویسید خدا نور است ، زیبایی است

خدا آزادگی را دوست می دارد

و می خواهد که بند ، هر اسارت را

ز فکر و روح و دست و پای بر گیرند

و مشق عشق ، خواهم داد

و آغوش محبت ، باز خواهم کرد

و مادر را دوباره ، از سرای سالمندان ، من به سوی خانه خواهم برد

و پیران را دوباره ، گوهر هر خانه خواهم کرد

پدرها را ، نوازش های کودک ، یاد خواهم داد

به دست کودکان ، نان ، پنیر و عشق خواهم کرد

دوباره با سعادت بندگی کردن ، خدایی زندگی کردن

سروش تازه خواهم داد

به نام عشق و زیبایی ، دوباره خطبه خواهم خواند

و عزت را دوباره زنده خواهم کرد

به انسان یاد خواهم داد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 16:42  توسط nani | 
تويي كه دم از قيامت مي زني
اگه مردي قيد دنيا رو بزن
اسم مصطفاي چمران كه مي آد
زنگ زورخونه ي مولا رو بزن


وقتي اسمتو مي آرم به زبون
عطر خنده ت مي پيچه تو باغ گل
مرشدا به احترامت پا مي شن
رخصت از چشات مي گيره داش آكل


زورخونه يك قتلگاهه ، قتلگاه
كي ميگه ميدون زوره زورخونه ؟
آقا مرشد! واسم از علي بخون !
وقتي نيستي سوت و كوره زورخونه


لوطي محله ي دلا تويي
اسم ديگت پورياي ولي يه
پهلوون اونه كه توي معركه
كشته مرده ي مرام علي يه


سه طلاقه كرده دنيا رو دلت
پر دردي ، پر درد طلبي
دست عقلو دادي تو دستاي عشق
شير روزي تو و زاهد شبي


كوچه هاي صور و صيدا تا هنوز
چش به راهن شبي از راه برسي
كوچه هاي بيقرار و آشنا
بچه هاي غربت و دلواپسي



اسم چمران كه مي آد پهلوونا
ميشكنن ، نفساشونو خاك مي كنن
زير لب مي گن به روحش صلوات
خال رو بازوشونو پاك مي كنن



تويي كه دم از قيامت مي زني
اگه مردي قيد دنيا رو بزن
اسم مصطفاي چمران كه مي آد
زنگ زورخونه ي مولا رو بزن

علیرضا قزوه

عیدتان نیز مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 1:19  توسط nani | 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

                            چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خـلـیـل آتـشـین سخن تبــر به دوش بت شـکن

                                 خدای ما دوباره سنگ وچوب شد نیامدی

برای مـا که خسـته ایم و دل شکسـته ایم نه

                                 ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمـام طـول هـفـته را در انتظار جمعه ام

                                دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی

کجایی مهدی فاطمه ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 20:24  توسط nani | 

سکوت کن

باور کن که خدا اینجا تمام نمی شود

خدا ، با واژه های تو همراه می شود و پا به پای آنها می آید

دست های نیازت را می گیرد و لبخند می زند

اشک هایت را می بیند و به صورتت دست نوازش می کشد

تو باور نمی کنی که خدا از تو دور نیست

خدا نزدیک توست

پشت همین واژه ها ، کنار همین جمله ها

و من و تو اینجا اسیر قلب های سنگ گون کلمات شده ایم ...


نمی دانم چرا عادت کرده ام همه خستگی هایم را در شعرها بریزم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 21:52  توسط nani | 

امشب مهتاب نورش را از  نگاه تو  وام مي گيرد

و دل و دستاني كه غريبانه در كنجي خلوت

با سوز دل چشماني

غريبي ات را آه مي كشد

افسوس كه غريب تر از تو

 نگاه زنجير خورده اي است كه به پنجره ي فولادت گره زده شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 21:15  توسط nani | 
انسانها چه عجیبند  ؛ درخت ها را قطع می کنند ، از آنها کاغذ می سازند ، روی کاغذها می نویسند : 

درخت ها را قطع نکنید .

زیبایی شعر رحمت حقی‌پور  تقدیم به تمام ناتمام  و یک دوست خیلی جدید :

کجایی؟
که از جهان آدمیان
هرچه دورتر می‌شوم
نزدیک‌تر
به تو می‌آیم

تنهایم
آن‌چنان
که دروازه‌ام
صدای کوبش دست‌ها را
از یاد
برده است

یا آن‌چنان
که خانه‌ی متروکی را
یادآوری
که در برهوتی از صداها و
سایه‌ها
تنها و
ناامید
مانده است.

دل‌تنگی‌ام:
راه باریکه‌ی تاریک ست
که از آن
به سوی تو می‌آیم
و هر چه
نزدیک می‌شوم
فاصله‌ام با جهان
بیش‌تر می‌شود
و فاصله‌ام
با خویش

آن‌گونه که احساس می‌کنم
هیچ‌گاه
بر نشان این خاک
نامی
نبوده‌ام.

تنهایم
و نزدیک‌تر از خویش
به تو.

آفتابت بر زمین
می‌تابد:
در سایه‌ات
قدم می‌زنم.
بر درخت‌ها پرندگان می‌خوانند:
ترانه‌ی آنان است.

بر آب‌ها
موج‌ها
می‌روند
صدای تو
در گام‌های ایشان است.

ماه می‌آید:
ستاره‌ها چشم‌های تواند
نسیم می‌خیزد
و عطر شب بوها
پیراهن تو می‌شود.

عشق
راه باریکه‌ی پنهانی است
در علفزار
که از آن
به سوی تو می‌آیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 13:5  توسط nani | 
راهپيمايي با شكوه 22 بهمن در تهران

۳۱ سال گذشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 16:52  توسط nani | 
من صدایت را می شنوم اما پاسخی نمی دهم .

من می بینم که دستت را برایم تکان می دهی اما نادیده می گیرمت و به سویت نمی آیم .

تو می خواهی راه را نشانم بدهی اما من تو را جدی نمی گیرم و به بیراهه می روم .

تو می خواهی من خوب باشم اما همیشه خودم انتخاب می کنم بدی را .

تو مرا دوست داری و می خواهی مرا به راه راست هدایت کنی اما من دست دوستی ات را پس می زنم و از تو دور می شوم .

و تو آنچنان بزرگی که با وجود همه بچگی هایم مرا می بخشی و بدی هایم را به حساب نادانی ام می گذاری .

و تو بارها در لحظه سقوط ریسمانی فرستادی سفت و محکم تا من به آن چنگ بزنم و ولو برای مدتی کوتاه راه صعود را در پیش گیرم .

.

.

.

.

.

و خدای من !

هنوز هم که هنوز است من نادان چشمهایم را می بندم و گناه می کنم و گناه می کنم و گناه می کنم و گناه می کنم و گناه می کنم و ...

و تو باز به رسم و عادت مهربانیت مرا می بخشی و می خوانی ام .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 20:30  توسط nani | 
                                               سیب ذوق کرد

چاقوی تو

سیب راسر برید

 خون سیب

 روی دست های تو چکید

 هیچ کس ولی

 خون سیب را ندید

در دهان تو

 سیب ذوق کرد

 از ته دلش عجیب ذوق کرد

                                              سیب ذوق کرد

سیب تکه تکه شد

 تمام شد ولی

 شاد بود

 مثل قطره ای که می رسد به رود

 سیب سرخ رو سفید شد

او به آرزوی خود رسید

 آخرش  در دهان تو

 شهید شد  ....

 

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 14:53  توسط nani | 
دلت را به چه خوش کرده ای ؟

وقتی فردا به پایان خواهی رسید

چطور ایستاده ای و می نگری ؟

وقتی فردا بچه هایی که با عشق ساختندت تو را تنها می گذارند و به سمت بهار می دوند

چطور لبخند می زنی ؟

وقتی فردا آب می شوی و رسوا

 

اما ...

آری ،

حقیقت تو در آب شدن است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:23  توسط nani | 

 

بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.

او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.
او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلند تر از هر روز.
زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.

*
_ خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتی می تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست ، خدایا ابراهیمی...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.

*
مردمان گفتند این بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده . پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.
و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوزهم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 17:23  توسط nani | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:15  توسط nani | 
قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:0  توسط nani | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 15:35  توسط nani | 

کاش در این قفس بسته تنگ

                     گل آزادی من می خندید

                                      آن کبوتر که لب بام نشست

                                                             کاش احساس مرا می فهمید

به هواخواهی گیسوی نسیم

                      کاش یک لحظه نمی آسودم

                                       کاش در آن افق نیلی رنگ

                                                             شور یک فوج کبوتر بودم

مرغ در دام گرفتارم آه

                     به دل سوخته ام چنگ مزن

                                       پروبالم شده خونبارو کبود

                                                            اینهمه جور مکن سنگ مزن

بازکن بازکن آن پنجره را

                      سوی آن وسعت خالی زملال

                                       زندگی تلخترین خواب من است

                                                           خسته ام خسته ازین خواب و خیال

کوله بار من دلخسته کجاست

                      دلم آرام ندارد نفسی

                                      آه می خواهم ازینجا بروم

                                                           باز از دور مرا خواند کسی

بندیان خانه سیمرغ کجاست

                      سوی آن با من پرواز کنید

                                     آه باید بروم تا اشراق

                                                          بال احساس مرا باز کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:47  توسط nani | 
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نمی شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:46  توسط nani | 
رمز ... رمز ... رمز ....
 
گزارشگری از یک رئیس بانک سوال کرد


رمز موفقیت شما در چیست؟


رئیس جواب داد:

جواب شما دو کلمه است

و آن دو کلمه چه هستند؟


تصمیم های درست

و چه طور میتوان تصمیم های درست گرفت ؟


جواب شما یک کلمه است


و آن چیست ؟


تجربیات


و تجربه چگونه بدست می آید ؟


جواب شما دو کلمه است


و این کلمات چه هستند ؟


تصمیم های اشتباه
 
 
زن از دیدگاه علم
 
زن از دیدگاه علم شیمی:

این عنصر کمتر در طبیعت به صورت آزاد یافت می شود و بیشتر به صورت یک ترکیب با ماده ای چون انیدرید

متبلور وسولفات خود بینی در منازل یافت می گردد.



طرز تهیه:

برای تهیه این عنصر باید مقداری اکسید اسکناس و نیترات کادیلاک هشت ظرفیتی را در یک ویلا مخلوط

کرده و پس از مدتی گاز ناز و سولفور عشوه متصاعد می شود در نتیجه به صورت رسوب در ته ویلا باقی

می ماند.البته از زبان چرب و نرم هم می توان به صورت کاتالیزور استفاده کرد.



خواص شیمیایی:

بعضی از انواع این ترکیب بسیار زشت و بد قیافه بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات پودر و

سولفات ماتیک و اکسید سرمه دارند که پس از ترکیب شدن با این مواد نسبتا قابل تحمل می شوند.

بعضی از انواع این عنصر نیز با خورده شیشیه همراه است و خاصیت شوهر آزاری زیادی دارند.برای خالص

کردن این عنصر کافیست که آن رادر یک سیستم سر بسته مثل اتاق قرار داد و با کربنات کتک و استات

فحش مخلوط نمود.



خواص فیزیکی:

از جنس بسیار نرم و حساس می باشد و به سرعت تحت تاثیر محیط و احساسات قرار می گیرد.اگر

مقداری اسید خشونت و کربنات سوز آور دیگری بنام آیوپاک(هوو) به آن اضافه کنیم فورا ذوب شده و به

صورت اشک روان می گردد و اصلا میل ترکیب شدن با عنصر مرد را ندارد.اما به محض استفاده از کاتالیزور

لبخند آنچنان با این عنصر ترکیب می شود که جدا شدنی نیست.


تذکر:نوع سخت این عنصر را با حرارت یک پالتو پوست می توان نرم کرد.

(انجمن شیمیدانهای رنج کشیده)
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:58  توسط nani | 

ولادت امام رضا (ع) مبارکباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:21  توسط nani | 
هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:36  توسط nani | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خدایا ! تو می دانی ولی من باز می گویم می گویم تا یادم باشد که گفته ام ما فراموش می کنیم اما تو نه .....
اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها ردپای عبور است ... فردا که بر گردی و نوشته هایت را بخوانی به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای .
این روزها آدمها سرشان شلوغ است . بعضی ها حوصله خدا را ندارند حال او را نمی پرسند برایش نامه نمی نویسند اما تو این کار را بکن ساعتهایت را با او قسمت کن ! ثانیه هایت را هم .

دوستان من
نویسنده کوچک
دوستم داشته باش روزها کوتاهند
به پاکی دریا
پسر آرزوها
رضا امیرخانی
کودکانه
دلشکسته
دلتنگی
بادبادک ( خط خطی های یک طلبه )
لحظات آرامش
گفتمگفت ( فرهاد جعفری )
تنها برای تو
غوغای درون مترسکی تنها
کاش می شد اشک را تهدید کرد
همه چیز از همه جا
سلول دختر خاکستری
پسر آزاد
جنبه داشته باشیم
کوچه خوشبخت
اتاق شیشه ای یک خبرنگار
روشنگری
باران کوچولو
علمی تفریحی
رنگارنگ
چرا احمدی نژاد ؟
با اجازه ی نیروی لایتناهی
باران ! دلتنگم ! "سحر"
زنگ دعا
آرتا آوگان
دنیای کوچک من
ستاره هاي سربي
زنده باد میلاد,عارف,حامد
چشمه چشمه
)(....عشق.....)(
عاشقانه های پاییزی
همه آنچه که می توانم بنویسم !
هر چی از بازی می خوای اینجاست !
پسری از ماه بهمن
کاغذ دیواری ایرانی
دانشجویان ساری
* (`'•.¸ღکلبه عشق لیلی _ مجنون ღ¸.• '´)*
وبلاگ پرویز
ریاست جمهوری
وبلاگ دکتر احمدی‏نژاد
فرزند آفتاب
ورود ولگرد ها ممنوع !
مروارید
جنگ کنسول ها
لطفا گوسفند نباشید !!!
قصه ی نگفته از پگاه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM