تبليغاتX
ناگفته ها

درباره ی همه چیز

کاش در این قفس بسته تنگ

                     گل آزادی من می خندید

                                      آن کبوتر که لب بام نشست

                                                             کاش احساس مرا می فهمید

به هواخواهی گیسوی نسیم

                      کاش یک لحظه نمی آسودم

                                       کاش در آن افق نیلی رنگ

                                                             شور یک فوج کبوتر بودم

مرغ در دام گرفتارم آه

                     به دل سوخته ام چنگ مزن

                                       پروبالم شده خونبارو کبود

                                                            اینهمه جور مکن سنگ مزن

بازکن بازکن آن پنجره را

                      سوی آن وسعت خالی زملال

                                       زندگی تلخترین خواب من است

                                                           خسته ام خسته ازین خواب و خیال

کوله بار من دلخسته کجاست

                      دلم آرام ندارد نفسی

                                      آه می خواهم ازینجا بروم

                                                           باز از دور مرا خواند کسی

بندیان خانه سیمرغ کجاست

                      سوی آن با من پرواز کنید

                                     آه باید بروم تا اشراق

                                                          بال احساس مرا باز کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:47  توسط nani | 
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نمی شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:46  توسط nani | 
رمز ... رمز ... رمز ....
 
گزارشگری از یک رئیس بانک سوال کرد


رمز موفقیت شما در چیست؟


رئیس جواب داد:

جواب شما دو کلمه است

و آن دو کلمه چه هستند؟


تصمیم های درست

و چه طور میتوان تصمیم های درست گرفت ؟


جواب شما یک کلمه است


و آن چیست ؟


تجربیات


و تجربه چگونه بدست می آید ؟


جواب شما دو کلمه است


و این کلمات چه هستند ؟


تصمیم های اشتباه
 
 
زن از دیدگاه علم
 
زن از دیدگاه علم شیمی:

این عنصر کمتر در طبیعت به صورت آزاد یافت می شود و بیشتر به صورت یک ترکیب با ماده ای چون انیدرید

متبلور وسولفات خود بینی در منازل یافت می گردد.



طرز تهیه:

برای تهیه این عنصر باید مقداری اکسید اسکناس و نیترات کادیلاک هشت ظرفیتی را در یک ویلا مخلوط

کرده و پس از مدتی گاز ناز و سولفور عشوه متصاعد می شود در نتیجه به صورت رسوب در ته ویلا باقی

می ماند.البته از زبان چرب و نرم هم می توان به صورت کاتالیزور استفاده کرد.



خواص شیمیایی:

بعضی از انواع این ترکیب بسیار زشت و بد قیافه بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات پودر و

سولفات ماتیک و اکسید سرمه دارند که پس از ترکیب شدن با این مواد نسبتا قابل تحمل می شوند.

بعضی از انواع این عنصر نیز با خورده شیشیه همراه است و خاصیت شوهر آزاری زیادی دارند.برای خالص

کردن این عنصر کافیست که آن رادر یک سیستم سر بسته مثل اتاق قرار داد و با کربنات کتک و استات

فحش مخلوط نمود.



خواص فیزیکی:

از جنس بسیار نرم و حساس می باشد و به سرعت تحت تاثیر محیط و احساسات قرار می گیرد.اگر

مقداری اسید خشونت و کربنات سوز آور دیگری بنام آیوپاک(هوو) به آن اضافه کنیم فورا ذوب شده و به

صورت اشک روان می گردد و اصلا میل ترکیب شدن با عنصر مرد را ندارد.اما به محض استفاده از کاتالیزور

لبخند آنچنان با این عنصر ترکیب می شود که جدا شدنی نیست.


تذکر:نوع سخت این عنصر را با حرارت یک پالتو پوست می توان نرم کرد.

(انجمن شیمیدانهای رنج کشیده)
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:58  توسط nani | 

ولادت امام رضا (ع) مبارکباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:21  توسط nani | 
هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:36  توسط nani | 
ولادت حضرت معصومه (س) و  روز دختر مبارک باد

                   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:51  توسط nani | 

 وقتی با چشم دلت می بینی این سیاهی روی کدام نابینایی را پوشانده است ؟ از کدامین سیاهی خبر می دهد ؟ تو که پاک و زنده می بینی هر آنچه باید ببینی را

پس این عینک سیاه چه چیزی را پوشانده است ؟

آرام آرام قدم می گذاری در این راه ، پر پیچ و خم است اما من به تو و عزم تو یقین دارم

نترس ،  نمی افتی

از کنار دره بگذر

مهم نیست این چشم نمی بیند که اگر می دید در دره فساد و تباهی ، دروغ و ریا غرق می شدی پس بگذار این چشم ها نبینند و چشم دلت تا ابد باز باشند

این عرق شرم چیست ؟

از که خجالت می کشی ؟ من که می بینم ؟

من از تو خجالت می کشم.

تو گرچه عینکت سیاه است اما دلت روشن است سپیدی پیش روی توست ، همرنگ عصایت !

من گرچه عینک سیاهی به چشم نزده ام و گمان می برم می بینم در کوری و جهل مرده ام .

هر چند که چشمانت، بر روی رنگ‏های دنیا، بسته است؛

هر چند که چشمانت، بر لبخند صبح و آسمان تیره شب، پلک نمی‏گشایند؛

هر چند که چشمانت در روشنایی رنگین کمان هزار رنگ خداوند، خاموشند؛

ولی مگر شرط درک غایت خلقت، فقط چشم سر است؟!

مگر نوشیدن جرعه‏ای از چشمه همیشه جاری عشق، تنها با چشمان باز ممکن است؟!

و مگر متنعم شدن از خوان رنگین خداوند، تنها از آن مردمک‏هایِ رنگ‏بین چشم‏هاست؟!

هرگز! آنها که این‏گونه می‏اندیشند در زنجیر نگاه ظاهربین خویش گرفتارند و شاید از خاموشی نور دیده‏هاشان مأیوس. باران رحمتی باید؛ تا طرز نگاهشان به دنیا را جلایی دوباره بخشد؛ چرا که همسفران کاروانِ چراغ‏های خاموش، با چشمان بازِ دل، به روی دنیا لبخند زده‏اند. تو نیز این‏گونه، شب چشمانت، با سرانگشتانی نکته‏بین و نکته‏سنج، در نقطه‏های سیاه و برجسته اوراق، تجلّی و حضور را ترجمه کرده‏ای. انگشتان تو روشنایی دیدگان دنیاست.

بگذار اینجا تمام کنم که دیگر مرا مجال نمی دهند این اشکها ، اشکهایی که سرازیر می شوند تا کمی سیاهی دل مرا بشویند و سپیدش کنند

به پاکی عصای سفیدِ دستانت سوگند، دل روشن، بهترین هدیه خداوند است.

23 مهر ، روز جهانی عصای سفید ، بر روشن دلان سراسر دنیا مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:14  توسط nani | 
آرام بود و کوچک

نرم بود و دلنشین

یک لیلی بود برای خود ...

وقتی می خندید آسمان با یک یک ستارگانش شاد می شدند

ماه نیز لبخند می زد

و خورشید او را می ستود

و من حالا می فهمم چرا همیشه گریه های او هم با باران همراه بود

بغض که در گلویش چنگ می انداخت

اشک که مژگانش را می فشرد

دلش که به درد می آمد

آسمان هم بغض می کرد

سرخ می شد

و از او سخت تر خویشتنداری می کرد

و آن گاه که الماس الماس اشک روی گونه اش آرامش می یافت

های های آسمان هم جهان را در بر می گرفت

و من لرزش بام خدا را می دیدم ...

و دیروز دیدم که آسمان سرخ یک قطره اشک هم نریخت اما هم چنان سرخ ماند

مثل انسانی که از درماندگی راهی نمیابد حتی گریستن

و دیروز دیدم که چگونه پلک های کوچک و زیبایش تا ابد روی هم ماند

و سنگ قبرش را نیز

که چگونه آن فرشته آسمانی را مانند مادری مهربان در آغوش کشید

و دیدم تک تک اشک ها را که بر قبر کوچکش می ریخت ...

و صدای مادرش را نیز

که چه آرام می گفت

کوچک بود برای رفتن

و

پدر جمله را تمام می کرد

رفتن و آسمانی شدن ...

 

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:49  توسط nani | 

دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است
اما بال از جنبش رسته است
وسوسه چمن ها بیهوده است
میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است
در چشم پرنده قطره بینایی است
ساقه به بالا می رود میوه فرو می افتد دگرگونی غمنک است
 نور آلودگی است نوسان آلودگی است رفتن آلودگی
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است
چشمانش پرتو میوه ها را می راند
 سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است
 سرشاری اش قفس را می لرزاند
نسیم هوا را می شکند : دریچه قفس بی تاب است

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:58  توسط nani | 

این سماور جوش است
پس چرا می گفتی
دیگر این خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن

دست هایت:
سینی نقره نور
اشک هایم
استکان های بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت نا همه جا

پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز


عرفان نظر آهاری

 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:44  توسط nani | 
تابستان امسال چنان زود گذشت که نفهمیدم . مثل گذر عمر .

فردا دوباره باید مثل نوگلان باغ هستی برویم سر کلاس ها و پای درس خسته کننده معلمان عزیز بنشینیم . از فردا باید خواب را برخود حرام کنیم و تمام مدت دفتر ها را خط خطی کنیم. از فردا باید ...لپ کلام : پرپر می شویم .

حقیقت آن است که اصلا امیدی به امسال ندارم . خصوصا آن که کتاب های امسال خیلی مسخره است . می دانم که امسال هم درس ها را خیلی خوب گوش نمی کنم تکالیف را کامل نمی نویسم مسئله ها را اشتباه حل می کنم و با همه اینها دانش آموز بدی نیستم آخر سال هم از معلم ها نمره ای می ستانم که تنها به درد رفتن به سال بعد بخورد نه بیشتر !

تنها امیدم به ادبیات فارسی بود که دوستش دارم اما متاسفانه این کتاب هم حیف شد !

گیرم هر روز رفتم مدرسه و حسابی درس خواندم و کنکور دادم و قبول شدم و مدرک گرفتم و کار کردم و ... آخرش که چی ؟

یک جرعه آفتاب

امام علي(ع): اي مردم بدانيد که همانا کمال دين، دانش‌اندوزي و عمل به آن است و طلب علم از طلب مال بر شما واجب‌تر است .

امام علي(ع): بر دانش‌آموز لازم است که خود را بر طلب علم ادب کند و از يادگيري آن خسته نشود و آنچه را مي‌داند زياد نشمارد .

امام صادق(ع): دانش‌آموزي در هر حال واجب است .

رسول اکرم(ص): دانشجويي بر هر فرد مسلمان واجب است. خداوند دانشجويان را دوست دارد .

حضرت علي(ع): بنده‌اي را که خداي به او دانش عطا کرده، کوچک مشمار؛ چه اگر خداي کوچکش مي‌شمرد، به او دانش عطا نمي‌کرد .

پيامبر اكرم(ص): دلي که در آن چيزي از حکمت نباشد، مانند خانه‌اي مخروبه است. پس دانش بياموزيد و بياموزانيد و فهميدگي به دست آوريد و نادان نميريد؛ زيرا خداوند عذر ناداني را نمي‌پذيرد .

پيامبر اكرم(ص): علم بياموزيد؛ زيرا علم، رشته پيوند ميان شما و خداي ـ عزوجل ـ است .

امام سجاد(ع): «گر مردم مي‌دانستند چه آثاري در طلب علم است، حتماً به دنبال آن مي‌رفتند؛ ولو به قيمت دادن خون‌ها و فرو رفتن در عمق درياها .

موفق باشید !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:29  توسط nani | 
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

عید سعید فطر بر همگان مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:5  توسط nani | 

مرگ بر وطن فروش خائن ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 16:25  توسط nani | 
در ستایش گاو

تقدیم به همه گاوهای جهان

 

 

 

گاو اگر چه ادیب و دانا نیست

هیچ کس مثل او توانا نیست

گاو هرچه مفیدتر بهتر

کشک و شیرش سفیدتر بهتر

شیر چیز مفید و مطلوبی است

لاجرم گاو آدم خوبی است

گاو گردن کلفت ، آرام است

صاحب قدرتی که گمنام است

گاو با شاخ و هیکل گنده

هست اهل تواضع و خنده

گاو هرگز منم منم نکند

گردنش را اگرچه خم نکند

گاو افتاده است و بی آزار

نرود جانب دوغ وشعار

هنر ماست اختراع دوغ

هنر گاو ، کشک و خامه و دوغ

مورد احترام هندو هاست

نه برای پنیر و خامه و ماست

گاو از شخص خویش دم نزند

گاو هرگز منم منم نزند

این تکثرگرایی گاو است

خصلت اجتماعی گاو است

گاو با لفظ " ما " سخن گوید

دائما از چرا سخن گوید

گاو های جهان به پا خیزید

یک صدا با شعار " ما خیزید

              ***

گاو با آن جمال و زیبایی

نیست اهل پز و خود آرایی

نیست اهل غرور و خودبینی

اهل جراحی لب و بینی

اهل جشن وسرور و پارتی شب

گاو هرگز نمی زند رژ لب

با تن خود نمی کند بازی

چاقی و لاغری ، بدن سازی

بچه اش قرتی و ننر جان نیست

مثل این بچه های انسان نیست

بچه هایی که لوس و بی عارند

اسمهای اجق وجق دارند

چشم و هم چشمی و رقابت سخت

بر سر اسم کودک بدبخت

مادرش خواب دیده و " دانا "

شده در خواب اسم بچه ما

گاو اما تنش نمی خارد

بچه اش اسم سنتی دارد

پسر عمه ، دختر خاله

همگی یک کلام ، بزغاله

          ***

گاو علف می خورد ولی مرد است

گرچه از پرخوران بی درد است

نیست اهل سیاست و چپ و راست

کنجکاو است اهل چون و " چراست "

عاقلان محو کنجکاوی او

جان فدای جنون گاوی او

به تماشای رزم گاو بیا

ای برادر بیا به اسپانیا

پر گاو است جمله میدانها

جلوه گاه جنون انسان ها

می تکاند فرانکو سانچو لوپز

جلوی گاو پرده قرمز

گاو آرام و رام و خونسرد است

ماتادور مدعی و نامرد است

گاو اصلا نمی شود هرگز

خشمگین جز به دیدن قرمز

قرمز خون ، نه قرمز فوتبال

بازی پرسپولیس و استقلال

گاو هرگز نبوده سرخابی

اهل فوتبال و قرمز و آبی

الغرض گاو را رها نکنیم

خشمگین است ، سر و صدا نکنیم

             ***

گاو اگرچه به نام حیوان است

سر به راه و نجیب و انسان است

نمره کارنامه او بیست

الغرض گاو آدم خوبی است

 اسماعیل امینی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:9  توسط nani | 

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 3:29  توسط nani | 
دختری دلش شکست

دختری دلش شکست

                       رفت و هر چه پنجره

                                              رو به نور بود

                                                        بست!


رفت و هر چه داشت

           یعنی آن دل شکسته را

                             توی کیسه ی زباله ریخت

                                            پشت در گذاشت



صبح روز بعد

             رفتگر

                   لای خاکروبه ها

                            یک دل شکسته دید.


ناگهان

           توی سینه اش پرنده ای تپید


چیزی از کنار چشم های خسته اش

                     قطره قطره بی صدا چکید



رفتگر برای کفتر دلش

                   آب و دانه برد.

رفت و تکه های آن دل شکسته را

                              به خانه برد.




سال هاست

                توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

                  یک گل شقایق است

                         چون که مرد رفتگر

                                          سال هاست

           

                                   که عاشق است...!!!

عرفان نظرآهاری

 

التماس دعا !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:40  توسط nani | 
تازگی فهمیدم خیلی بی جنبه و جوگیر هستم !  ( چه جالب )

سه شنبه رفتیم شهرری جلسه نقد و بررسی " من او " رضا امیرخانی تشریف آورده بودند به سوالات پاسخ بدهند ! حالا سوالات کی ؟ از کل جمع ۵-۶ نفر کتاباش رو خونده بودند ! بالاخره یه چند نفری سوال کردند و جلسه به خوبی و خوشی تموم شد و ما دویدیم پشت سر ایشون که امضا بگیریم خلاصه ملت ایستادند و سوالاتی که روشون نشده بود جلو جمع بپرسند پرسیدند ! ما هم یه امضا گرفتیم که البته اونقدر ادبی بود نفهمیدیم چیه ؟!

بعد نشستیم در مترو و مدام در مورد این جلسه صحبت کردیم

رسیدیم خونه و از اول تا آخر جلسه رو تعریف کردیم

حالا منی که هیچی از من او سر در نمی آوردم خودمو یه نویسنده تصور کردم

انگار مثلا یه نویسنده معروفم توی جلسه با حرفای رضا امیرخانی تصمیم گرفتم یه کتاب جدید بنویسم

نشستم چند تا مطلب نوشتم دیدم نه اون قدرایی که فکر می کنم آدم نیستم

ولی تا الان یه چیزی افتاده به جونم که آقا شما اول و آخر باید نویسنده بشی و دیگر هیچ !

آقای امیرخانی فرمودند  : وقتی داری یه کتاب رو می نویسی باید فکر کنی بهترین کتاب دنیاست وقتی نوشتی باید متواضع بشی !

رفتم سایت رضا امیرخانی خبری نبود فقط یه مطلبی بود تصمیم گرفتم برای خالی نبودن عریضه بگذارم توی وبلاگ ( البته این مطلب بیشتر به بیوتن ربط داره نه من او ولی در هر حال هر دوشون  برای  آقای امیرخانیه دیگه ) :

آلبالاليل‌والا... نوشته‌اي شب قدري از سيدمهدي موسوي

نویسنده با یک وبگردی چند دقیقه‌ای توی وبلاگ همسایه‌ها و غیر همسایه‌ها، وقتی مطمئن می‌شود که هنوز کسی در مورد شب‌های قدر، مطلب خاصی ننوشته، این بار پیش دستی می‌کند و هنوز 3-2 روز از ماه رمضان نگذشته درباره‌ی شب نوزدهم می‌نویسد.

نیمه‌ی سنتی مغزش یک بارک اللهی می‌گوید و از این همه انتظار برای شب‌های قدر کلی خر کیف می‌شود. اما نیمه‌ی مدرن مغز نویسنده، یک خنده‌ی تمسخر آمیزی می‌کند و می‌گوید:

- هه هه هه! 4 ساله که داری وبلاگ نویسی می‌کنی، وبلاگ‌های قبلی را که به هر بهانه‌ای بود یا حذفشان کردی یا مفت مفت دادی به رفقات، حداقل حساب نکردی که چقدر پول کارت اینترنت و گاهی کافینت دادی و چقدر وقت حروم کردی تا تایپ کنی و هزار تا چقدر دیگه ... حالا هم دلخور نشو، این هم روشیِ برای جذب مخاطب، برای آن که بگویی من اولین نوشته را برای شب قدر ماه رمضان امسال توی اینترنت نوشتم! اما اصلا به درک، من که مطمئن هستم به سال نرسیده این وبلاگ را هم مثل بقیه...

نیمه‌ی سنتی که تا حالا ساکت مانده بود و به مزخرفات نیمه‌ی مدرن گوش می‌کرد، با عصبانیت می‌گوید:

- اولا عوض کردن وبلاگ‌ها همه‌اش تقصیر خود تو است که راه به راه از گروهی بودن 2 وبلاگ آخری ایراد می‌گرفتی و single … single می‌کردی، دوما قرار بود این مطلب در مورد شب نوزدهم ماه رمضان باشد، نه وبلاگ و وبلاگ بازی. ثالثا نویسنده این وبلاگ دیگه خودش طوفان دیده هست، دوست داره پس از طوفان را بنویسد نه قبل طوفان را، چهارما...

نیمه‌ی مدرن دیگه مهلت نمی‌دهد و هلپی می‌پرد وسط که:

- حرف شما صحیح، اگر بخواهیم از منظر مانیفیسم و هرمنوتیک به این قضیه نگاه کنیم ...

نویسنده که حوصله‌ی سخنرانی‌های تکراری نیمه‌ی مدرن مغزش را ندارد و از بکار بردن مانیفیسم به جای اومانیسم او خنده‌اش گرفته است، کیبورد كامپيوترش را جلو می‌کشد و شروع به نوشتن می‌کند.

***

بسم رب شهر رمضان.

آدم‌ها معمولا بدون توجه به جایی که الان توی آن هستند حواسشان به زمان و تاریخ و خاطره هم هست، برایشان مهم نیست که تولدشان را توی خانه‌ی خودشان جشن بگیرند، توی مسافرت، توی زندان، توی بیمارستان، توی ... می‌خندی؟ مسخره می‌کنی؟ آره بابا، همه که مثل شما توی تولدشان کیک و شمع نمی‌گذارند و "هپی برث دی" نمی‌گویند، یکی مثل من فقط به خودش می‌گوید تولدت مبارک عزیزم و کلی حال می‌کند ...

بگذریم؛ منظورم همه چیز است، مثلا دعای ندبه توی جاده و هزار تا کار مثل همین. مثلا همین نیمه شعبان پارسال ... آدم 21 سال نیمه شعبان توی قم باشد، یک پارسال را توی جاده، آن هم کجا مثلا توی راه نجف، پشت ایست و بازرسی‌ها و کلی معطلی که راه 4-5 ساعته بدره تا نجف را 12 ساعت بگذراند، اصلا هم یادش نرود که امشب، شب نیمه شعبان است! و شب جشن و شادی، توی اتوبوس هم حاج احمدشان مداحی کند و دست بزنند، توی جاده‌ای که کلی ایست بازرسی دارد و کلی ... .

حالا هم که این مطلب را می‌نویسم مطمئن هستم که شب نوزدهم امسال خونه نیستم، نه هیات محل می‌روم، نه مسجد محل، توی تهران می‌گردم دنبال یک هیاتی، مسجدی، جایی و شب قدرم را صفا می‌کنم. هیچ جایی هم که پیدا نشود، بالاخره بیابانی، کویری، جایی پیدا می‌شود که یک کویرنشین مثل من، شب را یک گوشه، تنها، زار زار گریه کند، حالا چه با حاجی چه بی حاجی! اصلا خودم هم حاجی، هم کربلایی ... هم مداح، هم سینه‌زن ... خودم گریه کن، خودم میان‌دار، خودم ...

***

نیمه‌ی مدرن مغز نویسنده برای این که حال نیمه‌ی سنتی را بگیرد، می‌پرد وسط نوشته‌های نویسنده که:

- خیلی زود، ماه رمضان امسال هم تمام می‌شود، خیلی زود ... مثل همه ماه رمضان‌های قبلی که آمدند و رفتند ... آمدند و رفتند ... آمدند و رفتند ... آمدند و رفتند ... اما تو همان جا ایستاده‌ای ... وقتی فکر می‌کنی، می‌بینی که آره، هی گریه کن و هی زار بزن، اما هنوز ماه رمضان تمام نشده می‌زنی و خرابش می‌کنی ... آره ... هر چی باغ و خونه توی بهشت ساختی را، هر چی هوری موری جمع کردی را، هر چی که گناهات را توی این ماه شستی و جای ثواب دادی به خدا را، هر چی العفو العفو گفتی را، هر چی سبحانک یا لا اله الا انت گفتی را، هر چی توی قرآن به سر گرفتن و طول و تفسیر دادن مداح چرت زدن را، هر چی هر چی ... بعدش هم می‌گویی ماه رمضان امسال که گذشت، ان شاء الله عرفه، ان شاء الله محرم و صفر، ان شاء الله ...، باز هم این چرخه تکرار می‌شود و باز هم همان جا ایستاده‌ای و باز هم برای کسانی که می‌آیند و می‌روند دست تکان می‌دهی ...

- بابا کسی نیست این جا پنچری ماشین ما را بگیرد؟؟؟

نویسنده که می‌بیند بی‌خود و بی‌جهت داد زده است و خواننده‌ی مطلبش را ترسانده، یک مقدار خودش را جمع و جور می‌کند، آستین‌هایش را بالا می‌زند، یک نگاهی به دور و بر می‌اندازد:

- نمی‌دانم زاپاس را کجا گذاشتم، جک را چی کار کردم، نکند داده باشم به اِسمال کله؟!

بعد که به اسمال کله فحش ناجوری می‌دهد، تازه یادش می‌آید که اصلا ماشینی ندارد که پنچر شده باشد، این اسماعیل آقای بیچاره را هم از "یک پیاله سیرابی" کشیده است بیرون و توی این ماه عزیز فحش داده است.

نویسنده دوباره خودش را جلو می‌کشد و شروع به ادامه‌ی نوشتن می‌کند ... اما هر چه فکر می‌کند دیگر ادامه‌ای به ذهنش نمی‌رسد، به حرف‌های نیمه‌ی مدرن مغزش که فکر می‌کند تازه یادش می‌آید که:

- این نیمه‌ی مدرن ما که وقتی از شب قدر و گریه و عزاداری می‌گفتیم، ایراد می‌گرفت و مسخره می‌کرد، تازه از کی تا حالا ... نه! فکر کنم این شیوه‌ی جدیدش برای ناامید کردن من از رحمت و لطف خدا باشه ... ای بی‌صّاحاب شده!!!!

نیمه‌ی سنتی مغز نویسنده که تا حالا به خودش فشار آورده بود تا یک جواب درست و حسابی پیدا کند، از خوشحالی فریاد می‌زند:

- بالاخره این نویسنده‌ی ما هم تونست حال تو را بگیرد.

نیمه‌ی مدرن دیگر حرفی نمی‌زند و لال‌مانی می‌گیرد.

نویسنده که از "بالاخره" نیمه ‌سنتی کمی دلخور شده، انگار که چیزی یادش آمده باشد، دوباره شروع به نوشتن می‌کند:

***

ذکر شب قدر را هم خودت می‌توانی بخوانی، حتی جوشن کبیر را ... البته اگر مثل "ارمیا"ی داستان "بی وتن" رضا امیرخانی توی غربت افتاده باشی، وگرنه همین هیات و مسجد کلی می‌ارزد به آن بیابان و کویر. بالاخره دست جمعی یک صفای دیگری دارد ... وقتی مداح هم غیر از خودت باشد ... تازه! توی مجلس، هم تو او را می‌گریانی هم او تو را، هم تو برای او و دیگران طلب مغفرت می‌کنی هم دیگران برای تو و او. مثل من برای تو و تو برای من.

***

نویسنده انگار که دوباره چیزی یادش آمده باشد کتاب "بی وتن" را باز می‌کند و بعد از کلی گشتن دنبال صفحه‌ی 280، آن را پیدا می‌کند:

***

ارمیا گوشه‌ای تاریک در خیابانِ تِرِس نشسته است. انتهای خیابان. جایی مسلط به های‌ویِ 78(بزرگ‌راه 78). رودی از اتومبیل‌ها مثلِ مورچه توی بزرگ‌راه جاری‌ند؛ به سمتِ نیویورک یا برعکس به سمتِ مزرعه‌ی اندی و پسران ... توی تاریکی سعی می‌کند میان شمشادها تنه‌ی سدروسی را پیدا کند و به آن تکیه دهد. شبِ قدر است و او تنهای تنها برای خودش پنداری روضه می‌خواند:

- یکی دو شب پیش از نیمه‌ی شعبان، چله می‌نشستم برای هم‌چه شبی ... کارمان به کجا کشیده است؟ آن از لیله‌ی قدرِ نیمه‌ی شعبان و دیسکو ریسکو، این هم از شبِ نوزدهم‌مان و کافه‌ی بلو اش ... باز هم خدا پدرِ آرمی را بیامرزد که یادم انداخت و الا میس کرده بودم شبِ قدر را ...

}...{

ارمیا سر تکان می‌دهد:

- آلبالا لیل والا!{قسمتی از آهنگی که بیشتر فقرای آمریکایی و سیه پوستان آنجا گوش می دهند} با ذکرِ "یا قمر بنی‌هاشم" به خط می‌زدیم و حالا باید مهملات بگویم توی غربت که آلبالا لیل والا!

{...}

صدای خش‌دارِ روضه‌خوان است انگار که از میانِ سرطان حنجره و شلوغیِ مسجدِ ارگ و حاج اصغر که کنارِ درِ ورودیِ شبستان با پارچِ آب می‌ایستد و ویل‌چیرِ بچه‌های جان‌بازِ جنگ و شلوارهای شش-جیبِ جوان‌های بسیجی، بیرون می‌زند و می‌رسد به کربلا، به نجف، به کربلای پنج، به نیویورک، استون، ترس اونیو ...

و ارمیا حالا زار می‌زند که:

- آلبالا لیل والا ...

{...}

و حالا این نوبت سهراب است {...} که توی تاریکی بنشیند و پاسخ دهد:

- داداش! گرفتاری که ناراحتی ندارد ... گرفتاری مالِ عشق است، مالِ رفاقت است ... فرمود اَلبَلاءُ لِلوَلاء ... گرفتاری مالِ رفاقت است...

سهراب ارمیا را در آغوش می‌فشارد.

- دوستت دارد لامذهب! اََلبَلاءُ لِلوَلاء ... اَلبَلاءُ لِلوَلاء

{...}

و ارمیا شروع می‌کند به تکرارِ ذکرِ شبِ قدرِ امسال‌ش:

- آلبالا لیل والا... آلبالا لیل والا ... اََلبَلاءُ لِلوَلاء ... گرفتاری مالِ عشق است ... مالِ رفاقت است... اَلبَلاءُ لِلوَلاء...

 

 

 

ملت التماس دعا رو فراموش نکنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:57  توسط nani | 
1_ رضا امیرخانی در بیوتن می نویسد :

در ایران اگر توی خیابون راه بری و ابری بیاد جلو خورشید دختر و پسر به عینک آفتابی ات می خندند " آفتاب بدیم خدمتتون "

در امریکا اگر جلوی چشم وغ زده شان بمیری از بی کسی و بدبختی فقط لبخندی حواله ات می کنند که " این بیزینس من نیست ! ساری !

Its  none  of  my business ! sorry

امریکایی که سرزمین فرصت هاست !

Land   of  opportunities

ایرانی بودم ایرانی هستم ایرانی می مانم

 2 _ دیشب باران آمد چه باران قشنگی بود اشک هایمان را حسابی مهمان کرد خدا را شکر !

3_

کاش در این رمضان لایق دیدارشوم /سحری بانظر لطف تو بیدارشوم /کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان/تا که همسفره تو لحظه افطار شوم

 اللهم عجل لولیک الفرج

دعا فراموش نشه لطفا ( پلیز )

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:4  توسط nani | 
۱ـ وقتی امروز تقویم را ورق زدم و دیدم یک هفته از ماه مهمانی خدا گذشته باور نکردم یا شاید نمی خواستم بکنم که یک هفته گذشت و من در این یک هفته نه تنها قدمی به سوی آدم شدن برنداشتم که بدتر از گذشته هم شدم .

۲ـ حسرتی بین انسان های خوب است که با وجود اینکه یک آیه قرآن در ماه رمضان مثل یک ختم قرآن در ماه های دیگر است آنها می دوند تا اینجور ختم قرآن را هزار بار تجربه کنند آن وقت کسی مثل من همان یک آیه قرآن را هم اگر بخواند به زور می خواند .

۳ـ خیلی وقت پیش یک جمله ای خواندم به این مضمون :  "هرکس نمازهای پنجگانه را سروقت بخواند به مقامات عالیه می رسد " شاید جمله معروفی باشد اما این جمله نقش بسیار موثری در زندگی من داشت طوری که شده از اول ماه رمضان هرطور شده نمازهایم را اول وقت خواندم تا به حال اما من که خودم را می شناسم زیاد مطمئن نیستم همین طوری بمانم تمام سعی خود را به کار می بندم تا به نتیجه برسم ( موضوع مقامات عالیه نیست موضوع این است که بارها خواستم نمازم را اول وقت بخوانم اما نتوانستم این جمله تلنگری زد که از تارک الصلاتی  در بیایم !)

..............................................................................................................

تازگی ها دوست خوبی گفت خودت باش گرچه هنوز بازیگر خوبی نشدم که بخوام نقش دیگری رو بازی کنم اما باز هم مراجعه کردم به خویشتن و ...

                                                   .

                                                   .

                                                   .

تا اینجایش را دیشب نوشتم که امروز در وبلاگ بگذارم اما نتوانستم کاملش کنم . عادت ندارم مطالب را از قبل آماده کنم همیشه درجا متنم را می نویسم حالا تنها کاری که می توانم بکنم تشکر از آن دوست خوب است .

 

من غریبی قصه پردازم

و در این کشتی کمی تا قسمتی پوسیده ام که عده ای از جمله من وبلاگ می نامندش :

 

آشنایید که آدم نوشتن نیستم کوچکم برای نوشتن ولی آن قدر می نویسم که یاد بگیرم همان طور که دوستی ، نویسنده ای ( نمی دانم چه بناممش ) گفت : بالاخره از یه جایی باید شروع کرد دیگه .

پس یاعلی

سر سفره های سحر و افطار منو فراموش نکنین

ما را به دعا کاش فراموش نسازند

رندان سحرخیز که صاحب نفسانند

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:59  توسط nani | 

التماس دعا ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:58  توسط nani | 
سطر سطر زندگیم

تک تک واژه هایم

یک به یک نفس هایم

همه از آن توست

تو صاحب تمام عشق های دنیایی

چون تو قلب را به ما آدمیان بخشیدی

قلبی که با آن عاشق بشویم

و به خاطر همین عشق زنده بمانیم

عشقی که خون را در رگهایمان جاری کند

و نفس هایمان را پایدار

خدای من

دیشب می خواستم تو را با نامی متفاوت صدا کنم

نامی نو

اما دیدم تو تنها خدای من هستی و بس

هیچ اسمی جایگزینش نمی شود

تو تنها خدای خوب من هستی و بس

خدای من

سطوری که سیاه می شوند

واژه هایی که در میان کاغذ جای می گیرند

همه برای ستایش تو هستند

وای بر آن کسی که

از قلمش

برای نوشتن علیه تو استفاده کند

وای بر کسی که

واژه ها را علیه تو بنویسد

و

او

جایگاه حقیقی اش

میان آتش است

خدای من

ما آدمها را دیدی

هرچه می شود

میاییم خانه تو

خدایا

چرا

چرا

چرا

و تمام چراها گردن توست

و آن وقت یک روز در میان

نمازمان قضا می شود

و تو هرگز به دلیل آن که دیروز نماز نخواندیم

یا دیروز شکر نکردیم

ما را از خود نمی رانی

و باز هم نعمت سرشارت را نصیب ما می کنی

خدایا

دوستت دارم به وسعت تمام چیزهایی که آفریدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:21  توسط nani | 
آن قدر آسمان نگاهمان دودی شده که نمی توانیم ستاره های امید را ببینیم ...
 
او
نیمه شب
نزدیک اذان صبح
آرام روی خاک نرم زانو زده بود .
چشم هایش را به آسمان دوخته بود
و
تک تک ستاره ها را می کاوید
نسیم
گونه اش را نوازش می کرد
و صدای دل نشین اذان در هوای خیال انگیز سحرگاهی طنین انداز شد
الله اکبر
 
او
آرام ایستاد و با چشمانی خیس هلال ماه را نگریست
و گفت
خدایا
به من کمک کنم تا به او برسم
 
او
روی علف های نرم و خوشبو خوابید
چشمانش را بست
و
به یاد معشوقش
گفت
دوستت دارم .
 
معشوقش تنهایش گذاشت
رفت
خندید
گفت
می دانستم برایم نمی ماند
 
دیگری به او گفت
چقدر عجیبی
پرسید
چطور
گفت
همگان آن گاه که معشوقشان تنهایشان می گذارد
شاکی می شوند
پرسید
از که
گفت
از معشوقشان
از خودشان
از خدا
تکرار کرد
از خدا
و بعد خندید
از خدا
از خدا
از خدا
 
 
سال ها گذشت ...
 
او
پیر شده بود
موهایش سپید شده بود
بر صورتش چروک افتاده بود
ظاهرش آرام بود
اما درونش طوفانی بود
فکر کرد
خدایا  به من کمک کن به او برسم
فکر کرد
می دانستم می رود
می دانستم نمی ماند
فکر کرد
باید از خدا شاکی باشم
فکر کرد
فکر کرد
فکر کرد
باز هم فکر کرد
سرانجام
سرش را بالا گرفت
نور مهتاب صورت خسته اش را روشن ساخته بود
بار دیگر
تک تک ستاره ها را نگریست
ماه را نگریست
آسمان را نگریست
و
با تمام وجودش
فریاد زد
صدایش طنین انداز شد
و
انعکاس آن به گوش خودش رسید
خدایا
تو معرکه ای !
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 18:30  توسط nani | 
سالها منتظر سی صد و اندی مرد است

آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم

میلاد حضرت مهدی ( عج) مبارک باد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:39  توسط nani | 
گفتمش دل میخری ؟ پرسید چند ؟

                                                             گفتمش دل مال تو تنها بخند

 خنده ای کرد دل ز دستانم ربود

                                                              تا به خود باز آمدم او رفته بود

  دل ز دستش روی خاک افتاده بود .

                                                              جای پایش روی دل جا مانده بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:34  توسط nani | 
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
khoda
خيلي معذرت ميخوام اين آپم اينقدر مسخره است
فقط خواهش مي کنم براي من دعا کنيد
چون مشکل بزرگي دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:1  توسط nani | 

مهم نیست به کوچکی برکه

یا

                                به بیکرانی دریا باشی .

مهم اینه که

                                    پاک و زلال باشی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:50  توسط nani | 
 

                                وبلاگ " ناگفته ها " یکساله شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 13:10  توسط nani | 
آدمی دو قلب دارد !

قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...


اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود


زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:13  توسط nani | 
((خانواده ما خیلی کم کس و کار بودند : من عمو و عمه و دایی و برادر نداشتم و فقط دو تا خاله داشتم؛ که یکی در یزد و دیگری در مشهد بود و هر دو سرطان گرفتند و مردند. دو تا خواهر هم دارم که یکی در یزد و یکی در تهران ، با سختی و بدبختی زنده اند.
خانواده ما مردم فقیری بودند. این کلمه «فقیر» را در تهران به مردم نادار می گویند، ولی در یزد به گذا می گویند؛ و توهین آمیز است. ما ندار بودیم. پدرم جز کار رعیتی و باغبانی ، درآمد دیگری نداشت

... مادرم و تمام منسوبانش بی سواد و عامی محض بودند. مادرم هم جز قرآن، چیز دیگری نمی توانست بخواند.
من تا بیست سالگی نانی را می خوردم که مادرم توی خانه می پخت و لباسی را می پوشیدم که مادرم آن را با دست خود می دوخت. به همین علت حتی توی خرمشاه،  لباس من نشاندار و مسخره بود ؛ چون مثل لباده بلند بود و بچه ها مرا «شیخ» صدا می زدند.
...
در خانه ما، برنج اصلاً مصرف نداشت، و فقط سالی یک بار پلو می پختیم؛ که آن هم نوروز بود. ما هیچ وقت ظهر خوراک پختنی نمی خوردیم یا آش؛ که برنج آن حتماً خرده برنج آشی بود؛ چون آن را می بایست با پول می خریدند. ما هیچ وقت یک کیلو برنج را یکجا در خانه ندیده بودیم.
من از هفت – هشت سالگی همراه پدرم توی صحرا و باغ و زمین رعیتی کار می کردم.
...من اصلاً متوجه نبودم که ما مردم فقیری هستیم. از همان زندگی که به آن عادت کرده بودیم راضی بودم. و اگر چه از بچه های صاحب باغ اربابی – که مرا دهاتی حساب می کردند – دلخور می شدم، ولی آنها را خطاکار حساب می کردم و حسادتی نسبت به آنها نداشتم.
اولین بار که «حسرت» را تجربه کردم موقعی بود که دیدم پسر خاله پدرم – که روی پشت بام با هم بازی می کردیم و هر دو هشت ساله بودیم – چند تا کتاب دارد که من هم می خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمی از این بزرگتر نمی آمد که آن بچه که سواد نداشت آن کتابها را داشته باشد و من که سواد داشتم نداشته باشم. کتابها، «گلستان» و «بوستان» سعدی ، «سیدالانشاء» «نوظهور» و «تاریخ معجم» چاپ بمبئی بود؛ که پدرش، از زرتشتیهای مقیم بمبئی هدیه گرفته بود.
شب، قضیه را به پدرم گفتم.
پدرم گفت: اینها به درد ما نمی خورد: «گلستان» و «بوستان» و «تاریخ معجم» کتابهای «دنیایی» اند. ما باید به فکر آخرتمان باشیم.
شب رفتم توی زیرزمین و ساعتها گریه کردم؛ و از همان زمان عقده کتاب پیدا کردم؛ که هنوز هم دارم: از خوراک و لباس و همه چیز زندگی ام صرفه جویی می کنم و کتاب می خرم، و از هر تفریحی پرهیز می کنم و به جای آن کتاب می خوانم.

...ازدواج نکردم؛ چون نمی توانستم زندگی خانوادگی را اداره کنم و همیشه از بیکاری و بی پولی می ترسیدم.

...معمولاً با حداقل درآمد و قناعت مرتاضانه زندگی می کنم و در تنها چیزی که قناعت نمی کنم خریدن کتاب و مجله است. تاکنون چند بار کتابخانه نسبتاً مطلوبی برای خود جمع آوری کرده ام. اما وقتی بیکار و بی پول شده ام آنها را به ثمن بخس فروخته ام، و بعداً دوباره شروع کرده ام. تنها دلخوشی ام در زندگی این بوده است که کتاب تازه شناخته ای را که لازم داشته ام بخرم و شب آن را به خانه ببرم؛ خانه ای که نمی دانم یک ماه بعد در آن هستم یا نه...

... هراسم از این است که عمرم به ‌پایان برسد و حسرت کتاب‌های نخوانده را با خود به ‌همراه داشته باشم.

... سرم را که توی کتاب می‌کنم، مثل یک آدم مست، دنیا روی سرم خراب می‌شود. این تنها لذتی است که می‌شناسم. ))آذریزدی به روایت آذریزدی

بچه های خوب را با قصه های خوب تنها گذاشت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 7:25  توسط nani | 
زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است

 زندگي گل به توان ابديت زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما

 هر كجا هستم آسمان مال من است

 پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است

  چه اهميت دارد گاه مي رويد قارچهاي غربت

مي گويند اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست و چرا درقفس هيچكس كركس نيست

 

                                                                       قسمتي از صداي پاي آب با اندكي تصرف وتلخيص

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:9  توسط nani | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خدایا ! تو می دانی ولی من باز می گویم می گویم تا یادم باشد که گفته ام ما فراموش می کنیم اما تو نه .....
اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها ردپای عبور است ... فردا که بر گردی و نوشته هایت را بخوانی به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای .
این روزها آدمها سرشان شلوغ است . بعضی ها حوصله خدا را ندارند حال او را نمی پرسند برایش نامه نمی نویسند اما تو این کار را بکن ساعتهایت را با او قسمت کن ! ثانیه هایت را هم .

دوستان من
دوستم داشته باش روزها کوتاهند
به پاکی دریا
پسر آرزوها
رضا امیرخانی
کودکانه
دلشکسته
دلتنگی
بادبادک ( خط خطی های یک طلبه )
لحظات آرامش
گفتمگفت ( فرهاد جعفری )
تنها برای تو
غوغای درون مترسکی تنها
کاش می شد اشک را تهدید کرد
همه چیز از همه جا
سلول دختر خاکستری
پسر آزاد
جنبه داشته باشیم
کوچه خوشبخت
اتاق شیشه ای یک خبرنگار
روشنگری
باران کوچولو
علمی تفریحی
رنگارنگ
چرا احمدی نژاد ؟
با اجازه ی نیروی لایتناهی
باران ! دلتنگم ! "سحر"
زنگ دعا
آرتا آوگان
دنیای کوچک من
ستاره هاي سربي
زنده باد میلاد,عارف,حامد
چشمه چشمه
)(....عشق.....)(
عاشقانه های پاییزی
همه آنچه که می توانم بنویسم !
هر چی از بازی می خوای اینجاست !
پسری از ماه بهمن
کاغذ دیواری ایرانی
دانشجویان ساری
* (`'•.¸ღکلبه عشق لیلی _ مجنون ღ¸.• '´)*
وبلاگ پرویز
ریاست جمهوری
وبلاگ دکتر احمدی‏نژاد
فرزند آفتاب
ورود ولگرد ها ممنوع !
مروارید
جنگ کنسول ها
لطفا گوسفند نباشید !!!
قصه ی نگفته از پگاه
"خاطرات عمر رفته ، در نظرگاهم نشسته "
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM